خاطره محمدرضا طاهری از پادگان دوکوهه

خاطره محمدرضا طاهری از پادگان دوکوهه

خاطره محمدرضا طاهری از پادگان دوکوهه

براى بچه هاى لشگر ٢٧ محمد رسول ص این زمین بهترين مکان و لحظه های زندگی شان بوده است.
پیش از اینکه حسینیه شهید همت در پادگان دوکوهه احداث شود، موعد هر وعده نماز جماعت که میرسید،
بچه ها همراه یک پتوی سربازی کم کم در زمین صبحگاه پادگان جمع میشدند.
چیزی به غیر از صدای سنگ ریزه ها در زیر پای بچه ها شنیده نمیشد.
زیرا بچه ها مشغول ذکر گفتن بودند.
انگار که روح بچه ها در این مسیر کوتاه میان زمین و ساختمان ها به پرواز درمی آمد.

یاد دعاهای کمیلی که برادر نورایی میخواند با دیدن این عکس در خاطرم زنده شد.
بعضی وقت ها هم شهید گلستانی و شهید غلامعلی رجبی دعا و نوحه خوانی میکردند.
جنس گریه و ناله ها آسمانی بود و خیلی ها روزی شهادت را در همین مناجات ها از خداوند میگرفتند.

نمیدانستی که چند تن از بچه ها در کنار تو مشغول اشک ریختن و الهی العفو گفتن هستند،
بعد از عملیات برمیگردند و یا پرواز میکنند و مهمان سید الشهدا میشوند.
از قول شهید زین الدین میگوید: هر گاه شب جمعه شهدا را ياد كنيد آنها نيز شما را نزد حضرت اباعبدالله عليه السلام ياد مي كنند.
پس ابتدا بگوئيد السلام عليك يا اباعبدالله بعد شادى روح مطهر امام و شهدا صلوات هديه كنيم.

 

همچنین بخوانید: خاطرات شهید زین الدین

خاطره شهید حسین خرازی

حسین خرازی

خاطره از شهید حاج حسین خرازی به روایت پدر
به بیمارستان رفتیم و برای دو روز پیش او ماندیم.
بعد دیدیم محسن رضایی و فرماندگان سپاه و ارتش و همینطور افراد شاخص می آمدند.
همینطور هم هر چند روز یک بار امام جمعه ی اصفهان به او سر می زد.
آخر سر هم از یزد با هلیکوپتر به اصفهان آوردندش.
آدم ها وقتی میفهمیدند پدرش هستم، سریع من را میبوسیدند و  التماس دعا میکردند.
من هم به آنها میگفتم « چه میدانم والا ! تا همین دوسال پیش که بسیجی بود. اما انگار حالا ها فرمانده لشکر شده. »

خاطره دوست شهید حسین خرازی

در جبهه یکدیگر را میدیدیم. هنگامی که برمیگشتیم به شهر طبیعتا کمتر.
در شهر هم میبایست هر دو سه روز یکبار به دیدنش میرفتم.
همیشه نگران و دلتنگش بودم و اگر نمیدمش روزم شب نمیشد.
یکبار نرفتم به دیدنش زیرا خودم هم مجروح بودم. پیغام فرستاد که “دلم تنگ شده، بگید بیاید ببینمش”.
با عصا به بیمارستان رفتم. دیدم روی تخت دراز کشیده و زل زدم به آستین خالی اش.
اما او داشت با من حرف میزد وقتی در این فکر بودم که فرماند لشکر بدون دست؟
به من نگاه کرد بعد به دستش نگاه کرد و زد زیر خنده.
پرسیدم “درد داری؟”
گفت “نه زیاد”
گفتم “میخوای بگم بهت مسکن بدن؟”
گفت “نه”.
گفتم “هر طور راحتی”
راستش لجم گرفته بود. با خودم میگفتم “این دیگه کیه؟ دستش قطع شده ولی صداش در نمی آد”.

 

همچنین بخوانید: دوکوهه کجاست ؟