کاشکی یکم بیشتر حواسمون بود

کاشکی یکم بیشتر حواسمون بود

کاشکی یکم بیشتر حواسمون بود کاشکی یکم بیشتر حواسمون بود و میدونستیم کسانی مثل شهید سید علی دوامی بود و میدانستیم از کجا زمان شهادت خود را میدانستند. نخستین روزهای اول ماه مبارک رمضان در حال سپری شدن بود من نیز مانند سایر رفقایم در گردان مسلم بن عقیل از لشکر ویژه ۲۵ کربلا بودم تازه تشکر مادر شلمچه مستقر شده بود رزمندگان بابل گرگان و بهشهر بسیار زیاد تر بودند. ما همیشه از شجاعت…

بیشتر بخوانید

کسی برای ما آب و غذا نمی آورد

کسی برای ما آب و غذا نمی آورد

کسی برای ما آب و غذا نمی آورد کسی برای ما آب و غذا نمی آورد و البته امکان تردد بین خط مقدم وجود نداشت و با این حال شهید غلامرضا فضلی خود را به ما رساند. دو روزی بود که هیچ گونه آب و غذایی به دستمان نرسیده بود و هر چقدر پشت بیسیم اعلام می‌کردیم کسی برای ما آب و غذا نمی آورد تعدادی از رزمندگان شهید و تعدادی نیز مجروح شده بودند…

بیشتر بخوانید

پسرم نگران نباش، فریدون گل کاشت

پسرم نگران نباش، فریدون گل کاشت

پسرم نگران نباش / فریدون گل کاشت پسرم نگران نباش، فریدون گل کاشت دو خاطره خواندنی و شیرین از شهید محمد فرزانه و شهید فریدون کریمی است. شهید محمد فرزانه در سال ۱۳۴۱ در آمل دیده به جهان گشود و در سال ۱۳۶۵ هجری شمسی در منطقه عملیاتی شلمچه جام شهادت را نوشید و ابدی شد و شهید فریدون کریمی در سال ۱۳۳۸ در آمل متولد شد و در سال ۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی شلمچه…

بیشتر بخوانید

خاطره خنده دار جبهه از حاجی مهیاری

خاطره خنده دار جبهه از حاجی مهیاری

خاطره خنده دار جبهه از حاجی مهیاری حاجی مهیاری که پیش همه پیرمرد با صفای گردان حبیب بن مظاهر شناخته میشد، با لحجه اصفهانی بامزه اش همیشه طنازی میکرد. یکبار تازه عملیات برگشته بودیم. لباس همه را ترکش و سیم خاردار و موج انفجار به وضع نابه سامانی انداخته بود و نمیشد نگاهشان کرد. فرمانده گردان، سلیمانی از آن آدمهای ناخن خشک بود. هر چقدر که به دست و پایش افتادیم که به تدارکات بگوید…

بیشتر بخوانید

خاطره محمدرضا طاهری از پادگان دوکوهه

خاطره محمدرضا طاهری از پادگان دوکوهه

خاطره محمدرضا طاهری از پادگان دوکوهه براى بچه هاى لشگر ٢٧ محمد رسول ص این زمین بهترين مکان و لحظه های زندگی شان بوده است. پیش از اینکه حسینیه شهید همت در پادگان دوکوهه احداث شود، موعد هر وعده نماز جماعت که میرسید، بچه ها همراه یک پتوی سربازی کم کم در زمین صبحگاه پادگان جمع میشدند. چیزی به غیر از صدای سنگ ریزه ها در زیر پای بچه ها شنیده نمیشد. زیرا بچه ها…

بیشتر بخوانید